غزل وحشی بافقی
در کارها بر خدا توکل کن
خدا برای مدد و نگهبانی کفایت است.
"سوره ی مبارکه ی"
سجده
آه!
شب است،
شب است و سیاهی،
عشق و تباهی،
زلف سیاه ،
و لطافت دستانت را ،
بی دریغ احساس میکنم.
امشب در دلم غوغایست ،
عشق چه می کند ،
با من خسته دل بی پروا،
تنهایم!
برگرد و ببین...
در این فکرم که خواهی ماند بامن مهربان یانه
به من کم میکنی لطفی که داری این زمان یانه
گمان دارند خلقی کز تو خواری ها کشم آخر
عزیز من یقین خواهد شد آخر این گمان یا نه
سخن باشد کسی کز غیر باید داشت پوشیده
نمیدانم که شد حرف منت خاطر نشان یانه
بود هر آستانی را سگی ای من سگ کویت
تو میخواهی که من باشم سگ این آستان یه نه
نهانی چند حرفی با تو از احوال خود دارم
در این اندیشه ام کز غیر میماند نهان یانه
اگر زین سان تماشای جمال او کنی وحشی
تماشا کن که خواهی گشت رسوای جهان یانه
"وحشی بافقی"